ياسر کرباسي - آه عاشقان دانش به خداوند برترينِ دو دانش است . [امام علي عليه السلام]
3  ياسر کرباسي - آه عاشقان  4


»» منوها
[ RSS ]
[خانه]
[درباره من]
[ارتباط با من]
[پارسي بلاگ]
بازديد امروز: 7
مجموع بازديدها: 27158
 

»» موضوعات
 

»» درباره خودم
»» لوگوي خودم

 

»» اشتراک در وبلاک

نام:

ايميل:

 
 

»» دوستان من
 

»» آرشيو نوشته هاي قبلي
 
»» ساعت

جستجو:
 


   1   2   3   4   5      >
   [آرشيو شده ها]
+ ما همسايه ي خدا بوديم (شنبه 17/6/1386 :: ساعت 11:38 عصر)
 

ما همسايه ي خدا بوديم


 



 شايد مرا ديگر نشناسي ، شايد مرا به ياد نياوري . اما من تو را خوب مي شناسم . ما همسايه ي شما


 


بوديم و شما همسايه ي ما و همه مان همسايه ي خدا .


 


يادم مي آيد گاهي وقت ها مي رفتي و زير بال فرشته ها قايم مي شدي و من همه ي آسمان را دنبالت مي


 


گشتم ، تو مي خنديدي و من پشت خنده ها پيدايت مي کردم .


 


خوب يادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودي . توي دستت هميشه قاچي از خورشيد بود . نور از لاي


 


انگشت هاي نازکت مي چکيد . راه که مي رفتي ردي از روشني روي کهکشان مي ماند .


 


يادت مي آيد ؟ گاهي شيطنت مي کرديم و مي رفتيم سراغ شيطان . تو گلي بهشتي به سمتش پرت مي کردي


 


و او کفرش در مي آمد . اما زورش به ما نمي رسيد . فقط مي گفت : همين که پايتان به زمين برسد ، مي  


 


دانم چه طور از راه به درتان کنم .


 


تو ، شلوغ بودي ، آرام و قرار نداشتي . آسمان را روي سرت مي گذاشتي و شب تا صبح از اين ستاره به


 


آن ستاره مي پريدي . آرزويي روياهاي تو را قلقلک مي داد . دلت مي خواست به دنيا بيايي و هميشه اين


 


را به خدا مي گفتي . و آنقدر گفتي و گفتي تا خدا به دنيایت آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های


 


دیگر هم . ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد .


 


تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا ، ما گم


 


شدیم و خدا را گم کردیم ....


 


دوست من ، همبازی یهشتی ام ! نمی دانی چه قدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم


 


زنگ می زند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است ، اگر گم شدی از این راه بیا .


 


بلند شو از دلت شروع کن .


 


شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم .


 


 



¤ نويسنده:ياسر کرباسي

 

+ بخوان اقرا (دوشنبه 30/5/1385 :: ساعت 3:18 عصر)
 




«اِقرَأ باِسم رَبِّک اَلُّذِي خَلََقَ» عيد رسالت و جشن برگزيدگي و برانگيختگي پيامبر بزرگ اسلام، حضرت محمد مصطفي (ص) بر جهان و جهانيان مبارک باد.
 

 



روزگاري بود ميوه اش فتنه، خوراکش مردار، زندگي اش آلوده، سايه هاي ترس شانه هاي بردگان را مي لرزاند. تازيانه ستم، عاطفه را از چهره ها مي سترد. تاريکي، در اعماق تن انسان زوزه مي کشيد و دخترکان بي گناه، در خاک سرد زنده به گور مي شدند. و در اين هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ايستاد و زمين در زير پاهاي او استوار گرديد.


flor220flor220flor220                                                                                


                                                         


اي جامه بخود پيچيده ‍ـ برخيز و انذار کن  (آيات ١و ٢/ سوره مدثر)


 محمد به مرز چهل سالگي رسيده بود. تبلور آن رنج مايه ها در جان او باعث شده بود که اوقات بسياري را در بيرون مکه به تفکر و دعا بگذراند، تا شايد خداوند بشريت را از گرداب ابتلا برهاند او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت مي گذرانيد.


ـ آن شب، شب بيست و هفتم رجب بود. محمد غرق درانديشه بود که ناگهان صدايي گيرا و گرم درغار پيچيد:


بخوان!


ـ محمد درهراسي و هم آلود به اطراف نگريست! صدا دوباره گفت:‌بخوان!


ـ اين بار محمد بابيم و ترديد گفت: من خواندن نمي دانم.


صدا پاسخ داد:


ـ بخوان به نام پروردگارت که بيافريد، آدمي را از لخته خوني آفريد، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترين است، همو که با قلم آموخت، و به آدمي آنچه را که نمي دانست بياموخت.........


و او هر چه را که فرشته وحي خوانده بود باز خواند.


ـ هنگامي که از غار پايين مي آمد زير بار عظيم نبوت و خاتميت، به جذبه الوهي عشق بر خود مي لرزيد از اين رو وقتي به خانه رسيد به خديجه که از دير آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:


ـ مرا بپوشان، احساس خستگي و سرما مي کنم!


 و چون خديجه علت را جويا شد گفت:


ـ آنچه امشب بر من گذشت بيش  از طاقت من بود،‌امشب من به پيامبري برگزيده شدم!


خديجه که از شادماني سر از پا نمي شناخت، در حالي که روپوشي پشمي و بلند بر قامت او مي پوشانيد گفت:


من مدتها پيش در انتظار چنين روزي بودم مي دانستم که تو با ديگران بسيار فرق داري، اينک به پيشگاه خدا شهادت مي دهم که تو آخرين رسول خدايي و به تو ايمان  مي آورم........


ـ پس از آن علي که در خانه محمد بود با پيامبر بيعت کرد.



¤ نويسنده:ياسر کرباسي

 

+ عيدتان مبارک (دوشنبه 16/5/1385 :: ساعت 1:6 صبح)
 

 


سالروز ولادت حضرت اميرالمومنين بهانه اي بود براي اجابت فرمان يک دوست تا به وبلاگم رنگ و بوي شادي بخشم :


بکوش براي دنياي خود به قدري که گوئي هميشه زنده خواهي ماند


و بکوش براي آخرت خود به طوري که گوئي فردا خواهي مرد.


 حضرت علي (ع)




 ميلاد مولاي متقيان حضرت علي (ع)


و


 روز پدر مبارک باد


سيزده رجب


ميلاد فرخنده گوهر ولايت در صدف کعبه است.


مولودي که محبتش دلهاي عاشقان فضيلت را روشن ساخته و مولايي که ولايتش


کيمياي دگرگون ساز دلها و زندگيهاست گنج "علي دوستي" عطيه اي الهي در قلوب شيعيان است.  


سيزده رجب تولد زمزم زلال عترت است.


تولدي که چشمه عبوديت را در جانهاي خفته جوشان مي کند


و نورش مشعل فروزان راه رسالت نبي اکرم (ص) است سيزده رجب آينه حق نما در طليعه خط ولايت است .


عشق او آينه دل را صفا و جلا مي دهد و ولاي او مرز قبولي طاعات بندگان است


 


The image “http://www.westsitestory.webbyen.dk/billed.asp?PrivatBilled=2118460” cannot be displayed, because it contains errors.


     .



 The image “http://www.westsitestory.webbyen.dk/billed.asp?PrivatBilled=2118460” cannot be displayed, because it contains errors.


امروز زنده ام به ولاي تو يا علي


اي محمد و اي علي، اي علي و اي محمد، زير باران بلا و فتنه ها چنگ بر دامانتان زده ام


در ميانه افسوس و دريغ خسته از همه راههاي رفته و نرفته و گمشده در کوره راه زندگي، به درگاهتان آمده ام


يا علي، بر آستانه اين آستان دست هاي خالي را به سويت به گدايي دراز کرده ام،


فقير و خسته به درگاهت آمدم رحمي! نيستم اما تو در هستم بگير


عاشقان عيدتان مبارک باد


 The image “http://www.al-wed.com/pic-vb/128.gif” cannot be displayed, because it contains errors.


¤ نويسنده:ياسر کرباسي

 

   1   2   3   4   5      >
   [آرشيو شده ها]