آه عاشقان خود پسندیدن مانع به زیادت رسیدن است . [نهج البلاغه]
3  آه عاشقان  4


»» منوها
[ RSS ]
[خانه]
[درباره من]
[ارتباط با من]
[پارسی بلاگ]
بازدید امروز: 2
مجموع بازدیدها: 25804
 

»» موضوعات
 

»» درباره خودم
»» لوگوی خودم

 

»» اشتراک در وبلاک

نام:

ایمیل:

 
 

»» دوستان من
 

»» آرشیو نوشته های قبلی
 
»» ساعت

جستجو:
 


   1   2   3   4   5      >
+ ما همسایه ی خدا بودیم (شنبه 17/6/1386 :: ساعت 11:38 عصر)
 

ما همسایه ی خدا بودیم


 



 شاید مرا دیگر نشناسی ، شاید مرا به یاد نیاوری . اما من تو را خوب می شناسم . ما همسایه ی شما


 


بودیم و شما همسایه ی ما و همه مان همسایه ی خدا .


 


یادم می آید گاهی وقت ها می رفتی و زیر بال فرشته ها قایم می شدی و من همه ی آسمان را دنبالت می


 


گشتم ، تو می خندیدی و من پشت خنده ها پیدایت می کردم .


 


خوب یادم هست که آن روزها عاشق آفتاب بودی . توی دستت همیشه قاچی از خورشید بود . نور از لای


 


انگشت های نازکت می چکید . راه که می رفتی ردی از روشنی روی کهکشان می ماند .


 


یادت می آید ؟ گاهی شیطنت می کردیم و می رفتیم سراغ شیطان . تو گلی بهشتی به سمتش پرت می کردی


 


و او کفرش در می آمد . اما زورش به ما نمی رسید . فقط می گفت : همین که پایتان به زمین برسد ، می  


 


دانم چه طور از راه به درتان کنم .


 


تو ، شلوغ بودی ، آرام و قرار نداشتی . آسمان را روی سرت می گذاشتی و شب تا صبح از این ستاره به


 


آن ستاره می پریدی . آرزویی رویاهای تو را قلقلک می داد . دلت می خواست به دنیا بیایی و همیشه این


 


را به خدا می گفتی . و آنقدر گفتی و گفتی تا خدا به دنیایت آورد . من هم همین کار را کردم ، بچه های


 


دیگر هم . ما به دنیا آمدیم و همه چیز تمام شد .


 


تو اسم مرا از یاد بردی و من اسم تو را ، ما دیگر نه همسایه ی هم بودیم و نه همسایه ی خدا ، ما گم


 


شدیم و خدا را گم کردیم ....


 


دوست من ، همبازی یهشتی ام ! نمی دانی چه قدر دلم برایت تنگ شده . هنوز آخرین جمله خدا توی گوشم


 


زنگ می زند : از قلب کوچک تو تا من یک راه مستقیم است ، اگر گم شدی از این راه بیا .


 


بلند شو از دلت شروع کن .


 


شاید دوباره همدیگر را پیدا کنیم .


 


 



¤ نویسنده:یاسر کرباسی

 

+ بخوان اقرا (دوشنبه 30/5/1385 :: ساعت 3:18 عصر)
 




«اِقرَأ باِسم رَبِّک اَلُّذِی خَلََقَ» عید رسالت و جشن برگزیدگی و برانگیختگی پیامبر بزرگ اسلام، حضرت محمد مصطفی (ص) بر جهان و جهانیان مبارک باد.
 

 



روزگاری بود میوه اش فتنه، خوراکش مردار، زندگی اش آلوده، سایه های ترس شانه های بردگان را می لرزاند. تازیانه ستم، عاطفه را از چهره ها می سترد. تاریکی، در اعماق تن انسان زوزه می کشید و دخترکان بی گناه، در خاک سرد زنده به گور می شدند. و در این هنگام بود که محمد (ص) بر چکاد کوه نور ایستاد و زمین در زیر پاهای او استوار گردید.


flor220flor220flor220                                                                                


                                                         


ای جامه بخود پیچیده ‍ـ برخیز و انذار کن  (آیات ١و ٢/ سوره مدثر)


 محمد به مرز چهل سالگی رسیده بود. تبلور آن رنج مایه ها در جان او باعث شده بود که اوقات بسیاری را در بیرون مکه به تفکر و دعا بگذراند، تا شاید خداوند بشریت را از گرداب ابتلا برهاند او هر ساله سه ماه رجب و شعبان و رمضان را در غار حراء به عبادت می گذرانید.


ـ آن شب، شب بیست و هفتم رجب بود. محمد غرق دراندیشه بود که ناگهان صدایی گیرا و گرم درغار پیچید:


بخوان!


ـ محمد درهراسی و هم آلود به اطراف نگریست! صدا دوباره گفت:‌بخوان!


ـ این بار محمد بابیم و تردید گفت: من خواندن نمی دانم.


صدا پاسخ داد:


ـ بخوان به نام پروردگارت که بیافرید، آدمی را از لخته خونی آفرید، بخوان و پروردگار تو را ارجمندترین است، همو که با قلم آموخت، و به آدمی آنچه را که نمی دانست بیاموخت.........


و او هر چه را که فرشته وحی خوانده بود باز خواند.


ـ هنگامی که از غار پایین می آمد زیر بار عظیم نبوت و خاتمیت، به جذبه الوهی عشق بر خود می لرزید از این رو وقتی به خانه رسید به خدیجه که از دیر آمدن او سخت دلواپس شده بود گفت:


ـ مرا بپوشان، احساس خستگی و سرما می کنم!


 و چون خدیجه علت را جویا شد گفت:


ـ آنچه امشب بر من گذشت بیش  از طاقت من بود،‌امشب من به پیامبری برگزیده شدم!


خدیجه که از شادمانی سر از پا نمی شناخت، در حالی که روپوشی پشمی و بلند بر قامت او می پوشانید گفت:


من مدتها پیش در انتظار چنین روزی بودم می دانستم که تو با دیگران بسیار فرق داری، اینک به پیشگاه خدا شهادت می دهم که تو آخرین رسول خدایی و به تو ایمان  می آورم........


ـ پس از آن علی که در خانه محمد بود با پیامبر بیعت کرد.



¤ نویسنده:یاسر کرباسی

 

+ عیدتان مبارک (دوشنبه 16/5/1385 :: ساعت 1:6 صبح)
 

 


سالروز ولادت حضرت امیرالمومنین بهانه ای بود برای اجابت فرمان یک دوست تا به وبلاگم رنگ و بوی شادی بخشم :


بکوش برای دنیای خود به قدری که گوئی همیشه زنده خواهی ماند


و بکوش برای آخرت خود به طوری که گوئی فردا خواهی مرد.


 حضرت علی (ع)




 میلاد مولای متقیان حضرت علی (ع)


و


 روز پدر مبارک باد


سیزده رجب


میلاد فرخنده گوهر ولایت در صدف کعبه است.


مولودی که محبتش دلهای عاشقان فضیلت را روشن ساخته و مولایی که ولایتش


کیمیای دگرگون ساز دلها و زندگیهاست گنج "علی دوستی" عطیه ای الهی در قلوب شیعیان است.  


سیزده رجب تولد زمزم زلال عترت است.


تولدی که چشمه عبودیت را در جانهای خفته جوشان می کند


و نورش مشعل فروزان راه رسالت نبی اکرم (ص) است سیزده رجب آینه حق نما در طلیعه خط ولایت است .


عشق او آینه دل را صفا و جلا می دهد و ولای او مرز قبولی طاعات بندگان است


 


The image “http://www.westsitestory.webbyen.dk/billed.asp?PrivatBilled=2118460” cannot be displayed, because it contains errors.


     .



 The image “http://www.westsitestory.webbyen.dk/billed.asp?PrivatBilled=2118460” cannot be displayed, because it contains errors.


امروز زنده ام به ولای تو یا علی


ای محمد و ای علی، ای علی و ای محمد، زیر باران بلا و فتنه ها چنگ بر دامانتان زده ام


در میانه افسوس و دریغ خسته از همه راههای رفته و نرفته و گمشده در کوره راه زندگی، به درگاهتان آمده ام


یا علی، بر آستانه این آستان دست های خالی را به سویت به گدایی دراز کرده ام،


فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی! نیستم اما تو در هستم بگیر


عاشقان عیدتان مبارک باد


 The image “http://www.al-wed.com/pic-vb/128.gif” cannot be displayed, because it contains errors.


¤ نویسنده:یاسر کرباسی

 

   1   2   3   4   5      >